امروز که رفتیم نشستم سر قبرش یه دلسیر باهاش حرف زدم بازم مثل کار همیشه ام بعد فوتش خودم حرف میزنم و منتظر جوابش میمونم وچیزی جز حسرت شنیدن دوباره صداش نصیبم نمیشه....
من چه کنم با این حجم دلتنگی ،دیگه نه یادگاریات نه قبرت نه حرف زدن باهات ارومم نمیکنه من فقط فقط خودتو میخام یه بار فقط ببینمت....
پنجمین روز از تعطیلات خود را هم سپری کرده...
هم دلم واس کارموزی رفتن تنگ شده هم دلم نمیخواد از خونه برم ....
میری پیش اطرافیا اینقدر از اینده کاری و اینکه کار گیرم نیاد میترسونن ،ولی باز داداش جانم رفع نگرانی میکنه من قربونش برم اخه....
دلم واس ماه صفر و محرم واین عزاداریا تنگ میشه خداییش
انشالله تا الان مورد قبول واقع شده باشه....
چقدر من امشب کسل و بی حوصله ام ....
راستی کلی خسته ام هستم ....
او شت....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس کاشفی