حیدو که گوش میدوم،حس میکنوم شدم یه جاشو که تو زل افتو وسط دریا تو ماشوش نشسته و به هرچه نیس و هس فکر میکنت و عجیب تو فکرن... و میفهمت همه اینا وقتی رسید خونه شوبا فورک قلیونش زیر نخل پنگ درازو شو همشو دود میکنت بره شایدم یه استکان چای دیش که از پسیند موندن بشورتش ببره....فکرایی که فقط خوش میدونه و خداش....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس کاشفی