5/11/98
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 7:21
منم و بازم این دلتنگی...یه نگاه فقط به این دل بیقرار داشته باش....همین وبس!!
7/11/98
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 7:21
بچه های کلاس دبیرستانمون یه گروه زدن منم اد کردن ...از صبح تا حالا دارن فک میزنن ...کاش میشد لفتتتت داد ....من حوصله دیدنتونم ندارم بس چس میکنین خودتونو اونوقت تو گروهتونم بمونم ...ای خدااااا....اسیر
11/11/98
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 7:21
یه مدته این احساس ترس به اینده و همه چی دارم احساس پوچی ،احساس اینکه نکنه اونی که میخاستم نباشه اینده ام نکنه ...نکنه منم زندگیم بشه مثل بقیه اطرافیانم....الان که دارم فکر میکنم انگار از اولش هم هیچ ه
13/11/98
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 7:21
من نمیدونم کی قراره مردم دست از دخالت و فضول توی زندگی بقیه بردارن ،اقا من نخوام شما نصیحت کنی وخوب منو بخوای باید کی رو ببینم اصن به تو چه که چرا جواب من به فلانی نه هستش ،انگار اونا میخوان باهاش زند
15/11/98
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 7:21
شاید مسخره باشه ولی من امشب وقتی فهمیدم گل بنفشه ام خشک شدهو هیچ کاری نمتونم براش بکنم،گریه کردم دلم میخواست زار بزنم ....گل نازم...چرا نمتونم براش کاری کنم..چطور باید دل بکنم و بندازمش دور ....
17/11/98
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 7:21
شبم از بی ستارگی : شب گوردر دلم گرمی ِ ستاره ی دورآذرخشم َگهی نشانه گرفتَگه تگرگم به تازیانه گرفتبر سرم آشیانه بست کلاغآسمان ،تیره گشت چون َپر ِ زاغمرغ ِ شبخوان که با دلم می خواندرفت و این آشیانه خالی
15/9/98
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:02
به وقت سرما خوردگی ....عامو ای چه ویروسیه دهنمو سرویس کرد که ....خدایا خودت حکمت خیلی چیزا رو بهتر میدونی ....ولی من باز ته دلم میخواست که....بازم شکرت خدا ....کنارم باش فقط
28/9/98
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:02
وقتایی که کلی درس مونده رو دستت ونمیدونی از کجا شروع کنی واس خوندن پووووفتازشم کلی اشکال رفع نشده خیلی پووووووف#نسرین ایز کامینگ.....هوراااااا،ای ام سووووو هپییییی#الان که پاییز تموم میشه یعنی خرمالو ها تموم میشن چه بدددد....باید دست به احتکار خرمالو بزنم پس#شب یلدایی که عزیز جانت نباشه چه فایده میت...
9/5/98
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:14
11روز مونده به رفتن مسابقات...پووووف...امشب خداییش خیلی دلم تنگ خونه شد،دلم میخواست پیششون باشم....تمرینات خیلی روم فشار اوردن ،خسته ام کردن هم جسمی هم ذهنی ....احساس میکنم کم اوردم....ولی خو شاعر این
23/5/98 تولدم :)
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:14
به وقت 23مرداد بازم یه تولد دیگه بازم یه سال دیگه از عمرمون گذشت...خیلی بده ادم روز تولدش مسابقات المپیاد باشه از قضا همون روزم بازی داشته باشی.....اوه شت :(چراتبریک نگفتن بهم یعنی????یادشون رفته یعنی??!?!?!مگه داریم?!?!?!#خدایا_شکرت
27/5/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
گاهی نمیشود که نمیشود شده حکایت ما ....واس ما هیچ وقت نمیشه نه گاهی ....حکمت خدا چیه ،فقط خودش میدونه وبس....حسرت یه چیزایی همیشه رو دلت میمونه که میمونه شده تا ابد ....تموم شد دیگه .....همیشه قرار نی
15/6/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
وقتایی که ارامش نداری ،احترام نداری ،قاعدتا باید از اونجا رفت حالا هرکجا که میخواد باشه ......#خدایا_شکرتیه راهی پیش روم بزار
31/7/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
اولین شب حضور در خوابگا همراه باشش نفر چپانده در اتاق در مهر ماه سال 98#در_حال_چرت _زدندارم از هوش میرم ،چقد، خوابم میاد
12/7/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
بعضی وقتا دور بر ادم یه چیزایی میبنی ولی جوری رفتار میکنی و به رو خودت نمیاری انگار از اول نبوده ولی خو این چیزا تا کی ادامه داره یعنی ...... کاش میتونستم توی زمان سفر کنم ،اونوقت اگ میدیدم قراره چهار
14/7/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
جا مانده ایم و حوصله ی شرح قصه نیست .....چرا قسمت نمیشه یه بارم ما بریم پیاده روی اربعین اخه...منم دلم میخواد خو.....دلتنگم....:(
15/7/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
خسته ودلتنگ......بی حوصله ودلتنگ........واما دلتنگی.........
24/7/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
دیشب را از درد زجه ها زدیم ....حالت رفتیم جواب ازمایش گرفتم میگه هیچیت نیس همه چی اوکیه...پس این درد ها علتش چیه اخه....
5/8/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
امروز که رفتیم نشستم سر قبرش یه دلسیر باهاش حرف زدم بازم مثل کار همیشه ام بعد فوتش خودم حرف میزنم و منتظر جوابش میمونم وچیزی جز حسرت شنیدن دوباره صداش نصیبم نمیشه....من چه کنم با این حجم دلتنگی ،دیگه
11/8/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
بلاخره 10روز تعطیلی مون هم تموم شد و از خونه مجبورا دل کندیم واومدیم خوابگاه....دلم واس خونه،مامان،بابا،و فُخی خنگم تنگ میشه اصن واسه همه چی حتی گلدون جیگرم ....الانم میخوام با نجمه جون بریم خرید ....امروزم کار توی درمونگاه جدید رو شروع کردیم انشالله این فیلدم به خوبی وخوشی تموم بشه....#خدا جونم شکر...
16/8/98
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:05
#به وقت دلتنگیحس هیچی نی و همزمانم دلم میخواد کاری انجام بدم ازاین حال وهوای کسلی بیرون بیامتنهای تنها در اتاق به سر میبریم ....بیرونم حتی نرفتیم امروز.........حتی الانم نمیدونم چی میخوام بنویسم.....ا